چسب زخم

به خاطر می آورم شاعر شناخته شده ای را، که در بیست و دو سالگی وقتی شعرم را شنید گفت می توانم ادبیات زنانه ایران را به جاهای خوبی ببرم. یادم می آید که کامبوزیا پرتوی در دوره ای آموزشی به من گفته بود: دیالوگ نویسی ات خوب است و گفته بود دیالوگ تأثیرگذار نوشتن مثل تیتر خوب زدن در روزنامه نگاری، کار هر کسی نیست. یادم می آید که استاد کار درستی گفته بود گوش و هوش موسیقیایی خوبی داری، و می توانی در این رشته خوب پیش بروی و یا چندین نفری که انگشت های کشیده و نازکم را خوره ساز زدن می دانستند. یادم می آید که آن چند سالی که ویر فلسفه خواندن داشتم و در عالم دیگری سیر می کردم، تحلیل های فلسفی ام از سمت کسانی که این کاره بودند، تحسین می شد یا زمانی که هوش و حواسم به تئاتر و گروه های تئاتر بود می گفتند شاید خوب نتوانی بازی کنی اما مدیریتت برای تئاتر خیلی خوب است.  

حالا من به اعتقاد همکارانم یک مدیر خوبم، روزنامه نگاری هم که علاقه کودکی و حرفه بزرگسالی است؛ پشت میزی نشسته ام که حرفه اش را دوست دارم، مسوول رسانه جایی که خود یک رسانه چند وجهی عجیب و غریب، جالب و هیجان انگیز و پیچیده است اما در آستانه سی سالگی حسرت های زیادی دارم. من فیلمنامه نویسی را جدی ادامه ندادم، و تئاتر و فلسفه را، و راهم از موسیقی جدا شد و ساز زدن را هرگز شروع نکردم. روزنامه نگاری 10 سال از عمرم را گرفت و سه جایزه کشوری به من داد و تعریف و تمجیدهای دیگران و حتی آدم های کار درست را از یادداشت های اینجا و آنجا و یا لذت های آنی ام را از سر و کله زدن با کلمات.

خوب می دانم که خطاها و سوء استفاده های خیلی از مطبوعاتی ها را نکردم و فکر می کنم روزنامه نگار شریف و تأثیرگذاری بوده ام اما حسرت ها چه می شوند؟ حسرت ها هر بار با نگاه به چروک کوچکی که کنار صورتت نشسته، مرور می شوند، روزمرگی های امروزت را به رخ می کشند و چند روزی دست بردار نیستند. به خاطر می آورم شب هایی را که تا صبح ویراستاری کتاب تمام می کردم، و یا خبرنامه ای را به چاپ می رساندم، و تمام بعدازظهرهایی که هفته نامه ای می بستم و شماره هاشان یکی پس از دیگری از راه می رسید اما هرگز آن قدر که باید برای کتاب خودم، دست نوشته های خودم، شعرها و آرزوهای خودم وقت نگذاشتم. به خاطر می آورم تمام شعرهای قد و نیم قدی را که ردیف کردم، به دنیا آوردم اما رهایشان کردم و حالا نه من دیگر چیزی برای تمام کردنشان دارم و نه آن ها میلی برای بازگشت به مادر سنگدلشان. به خاطر می آورم تمام فیلم های ندیده و کتاب های نخوانده ام را؛ و حافظه ام پر می شود از تمامی حسرت ها. حسرت های عجیب و غریب و چند وجهی.

من یک شهریوری ام. یک شهریوری لعنتی. کسی که تا پای جان حاضر به مبارزه است و میل به مبارزه کردن با چیزهایی که دوستشان ندارد، هر قدر هم تلخ و سخت و کُشنده باشد در او هست، کسی که ایستادگی کردن را به قیمت آب شدن خودش دوست دارد، حاضر است بجنگد، با قدرترین حریف بجنگد اما کوتاه نیاید اگر فکر می کند کوتاه آمدنش درست نیست. شاید به خاطر همین حس لعنتی شرکتی کوچک اما تأثیرگذار را به من سپردند و من مدیرعاملش شدم، از میان 40 کارمند مرد انتخاب شدم و آن مبارزه لعنتی در من شکل گرفت. همان هایی که بس بودند تا اجازه ندهند خیلی از کارهایی که دوست داشتم انجام شود و حالا آن شرکت دو ساله با سود قابل توجهی رو به انحلال است. انحلالی که دو سال دوندگی و روبرو شدن و ایستادنم را در خود حل کرده است. دارم فکر می کنم با حتی روزی دو ساعت آن دو سال می شود چقدر از آن حسرت ها را از انحلال بیرون کشید؟

این روزها من یک شهریوری خسته ام، در آستانه سی سالگی، سنی که زمان واکاوی آرزوهاست. هنگامه احضار روح آرمان های گذشته. سی ساله که می شوی، انگار لب یک دره ایستاده ای. انگار تمام زندگی سال های گذشته ات، دستی می شود تا تو را با واقعیت خودت آشنا کند، به همه چیز شک می کنی، به همه راه هایی که در سال های گذشته رفته ای و رد کرده ای، به همه روزهایی که ساخته ای و نساخته ای. نزدیک ترین می گوید زیادی سخت گیری می کنم و یادآوری می کند که آدم هایی در سن من هستند که هیچ یک از این تجربه ها را نداشته و روزهایشان به سادگی هر چه تمام تر طی شده است. نمی دانم. واقعاً نمی دانم. نمی دانمی که انگار سی سال عمق دارد در من و این روزها، درست در شب تولد سی سالگی، بُعد گرفته، چند وجهی و عجیب و غریب شده.  

همکار نزدیکی می گوید باید دست از این آرمان گرایی و کمال طلبی برداری. من اما نمی دانم سی سالگی، سن دست برداشتن و دست کشیدن است یا دست به کار شدن برای حسرت های قدیمی، عشق های قدیمی، آرزوهای قدیمی. سن درو کردن و شخم زدن خود، سن رو راست شدن با همه چیزهایی که شاید افتخار است اما همه آن چه که می خواهی نیست. حالا من لبه این پرتگاه ایستاده ام، دست از خودم شسته ام و بی رحمانه به سلاخی خود نشسته ام. نمی دانم چند روز دوام می آورم. روزمرگی کی می آید و مرا از این اعتصاب ذهنی بیرون می کشد تا دوباره حلم کند... روزمرگی همه چیز را حل می کند، حتی رنگ و لعاب حسرت ها، آرزوهای مرده و این اعتراض به خود را. و خودش حسرت می شود، حسرتی در انتظار فراخوانده شدن. 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر۱۳۹۴ 14:11 توسط نفیسه -ق |


از مدیر فقط دو تا لب می بینم که دارد تکان می خورد. در جلسه ای که برای گریه ترکش می کنم، به دستشویی اداره پناه برده ام. و نمی دانم چگونه می شود با چشم های قرمز پف کرده بیرون آمد و به جلسه برگشت.  

وقتی می گویم دستم به هیچ کاری نمی رود، یعنی هیچ کاری. عین بهت زده ها به مانیتوری خیره می شوم که یکهو خودش را وسط این حرف ها پیدا می کند.

آب و گلم در هم شده، نمی دانم این سطرها مخاطبی خواهند داشت یا نه اما بعضی وقت ها کلمات، تنفس مصنوعی اند. دهان به دهان شدن با خود است.

خواب هایم تعریف کردنی نیست. شاید لازم نباشد این دلهره را شفاهی کرد. همین دیشب که خواب دیدم دارم کِرِم خون به صورتم می زنم، هی روی صورتم شره می کند و همان موقع، خال های سیاه را می رویاند. خال هایی که خون چکان بودند و دیگر نپرس که چگونه می سوختند. که حتی وقتی بیدار شدم بوی خون سوخته توی بینی ام بود.

یا آن شب که زنی کریه، از زیر چادرش دو تا پای مصنوعی بیرون آورد و گفت: این ها را از گردنه لاشتر خریده ام، باشد برای تو.   

یا نمی دانم کِی بود که لباسم را در آوردم و دو تا بچه گربه سیاه از روی قفسه سینه ام بیرون پریدند، به صورتم چنگ زدند و جیغ کشیدند.

یا وقتی کسی به زور، کفن تنت می کند و می گوید: بپوش لباس عروسی ات را و دستت را می کشد و ...

این ها چیز کمی نیست برای تنی که خسته است از کار روزهای تکراری و سری که درد می کند برای تمام ماجراهای عصبی یک روز سخت. می ترسم، عین احمق ها. از همه چیز می ترسم. از زنی چادری که توی کوچه به سمتم می آید اما دو پای مصنوعی ندارد، از گربه که جای خود دارد، حتی از کرم ضد آفتاب. این همه یادآوری زیاد نیست برای روزهای کوچک من؟ روزهای حقیر شده ای در دل شرکت، عصرهای مصاحبه های دو زاری و تن دادن به سفارش های عجیب و غریب.

این ها شرح دیوانگی شبانه من است، من شب ها یکی دیگرم. یک کابوس زده حرفه ای، شاید تنها کسی که خواب دیده پایش را در خواب با اره می برد و صبح که بیدار می شود همان قسمت تنش درد می کند.

تنها کسی که تمام شب مایع لزجی را از دیوارهای خانه پاک کرده و صبح که بیدار شده حس کرده دست هایش مال خودش نیستند. دو تا دست مصنوعی اند از گردنه لاشتر... و آن قدر حرفه ای است که از ته دل به خواب های بد همکارش می خندد و به نظرش یک مشت تصویر تلخ پیش پا افتاده بیشتر نیستند.  

و دیگر حتی از خوابیدن می ترسد، از ترسیم دوباره بیداری در خواب، وقتی که فقط می توانی دست و پا بزنی، از دنیای خواب هایی که چیزی تعیین شده را برایت روایت می کنند و تو فقط با تنی که تن نیست، اما دردها و حس هایش شدیدتر از واقعیت است، بازی اش می کنی. انگار شیطان، تنت را شب ها قرض می گیرد.

داریم ماهی قرمز را با هم می بریم برای لیلا، داریم می خندیم و با ماهی بازی می کنیم، که آب ظرف پر می شود از موی گربه سیاه و ماهی می میرد. فردا جسد ماهی را توی آشپزخانه پیدا می کنم و تو باور نمی کنی که تعبیر خواب دیشبم چند ساعت بعد توی آشپزخانه اتفاق افتاده باشد. 

داریم توی لباس فروشی می گردیم، همه لباس های توی رگال آدم می شوند، آدم هایی همه یک شکل، زنی با موهای سیاه بلند و ابروهای به هم پیوسته.

گيره سرم آتش شده، موهام آتش گرفته، لباس هاي توي كمد آدم شده اند و دوره ام كرده اند. هر کدام مرا سمتی می کشند، زن هایی که کتکم می زنند. زن هایی که حبسم می کنند.

تو را هم از تلخی خواب هایم خسته کرده ام، تو که با بازوهای برهنه آرام کنارم خوابیده ای را.   

پ.ن: انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۳ 13:46 توسط نفیسه -ق |


 

هوشمند عقیلی را که نشان می دهد بابا گل از گلش می شکفد اما فقط برای یک لحظه. بعد ابرها می آیند سمت شمال صورتش. خنده اش یکهو می ماسد. عقیلی 75 ساله است، خواننده، فوق لیسانس ادبیات انگلیسی و ورزشکار. بابا از روزهایی می گوید که عقیلی می آمده توی آن قسمت از حیاط چهلستون که بلیطی نبود، می آمده درس می خوانده و گاهی آواز. بابا از سرکار برمی گشته، توی چند سالگی کودکانه ای که جای کار نداشته است. عقیلی درس خوانده و بابای چندساله ام، کار کرده است. در حیاط چهلستون بابا زود نهارش را می خورده، نهار ساده فقیرانه اش را و با عجله برمی گشته است به دنیایی که برایش بزرگ بوده است.

تمام دل خوشی اش این که به قول خودش اوسا اجازه دهد نهار را برود توی حیاط چهلستون. توی حیاطی که نوجوانی به اسم هوشمند آوازی سر می داده، بابا را تصور می کنم که چهار یا پنج ساله است. با همان چشم های تیز و دست و پای فرز. تصورش می کنم در بعدازظهر اردیبهشت اصفهان، پشت باغ چهلستون، وقتی سایه درخت ها می آیند سمت شمال صورتش. ظرف کوچک نهارش را باز می کند، خسته است، خیلی خسته. چقدر دلش می خواسته دراز بکشد، خورده و نخورده نرود، کتاب های هوشمند را ببیند، دوری بزند، بدود، در کار کودکی کردن باشد...

دلم می خواهد برگردانمشان عقب، حس بیدار شدن چهار ساله ای در پنج صبح، حس تلخ کار در روزهای کودکی را از جانش بکشم بیرون، به این دست ها خیره می شوم و آن اشک ها. با آهنگ گریه می کند: امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من/ زیباترین جامه هایم را بپوشم من...

*

گفتی کمی به متن برگردم. خیلی روزها این کار را می کنم، این جا در اتاق جابه جا شده شرکتی که سرسام آورترین کلمه ها را به سرم می ریزد، خیلی وقت ها به متن برمی گردم، به جایی که فقط تو یک مخاطب را می خواهد و اصلاً هوس کرده مثل حرف های بی مخاطب باشد. واقع بین که می شوم می بینم پیوند کلمه ها به جان سختی این روزها کار سختی است. من از کلمه هایی که تغییر جنسیت می دهند می ترسم، گاهی توی جان همین مانیتور گلایه های بی ربطم را سر هم می کنم و دیوانه وار غر می زنم، از آن غرهایی که شاید به قول تو غر معمولی نیست، دغدغه است، سطحی نیست اما هست و همین که پُرم می کند، سمت تو کج می شود که خوب می شنوی، فقط می شنوی و آدم را...

*

از خونه ما نا امیدی ها سفر کرده...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۳ 14:31 توسط نفیسه -ق |



 

شمال و آتش و جنگل، کتاب و شعر و مطبوعات، دوچرخه سواری، ترمینال گردی، جگرکی، رستوران با کلاس، املت بین راهی، نیمه شب دعا، هدیه سر زده، دریا و پیاده روی، اخم و لبخند و ترس و امنیت، وام و کار، رقص و عکس و برف و حرف و حرف و حرف، صفحه بندی، ستون و کلمه، اسباب کشی، آشپزی و چای و مولوی، خواب و گربه هایی که دمشان را گذاشته اند روی کولشان... و البته درد و رنج به میزانی که خدا لازم دانسته است.

این ها یک ساله مان کرد. یک ساله شدیم.

حالا دو تا مادر داریم و دو تا بابا. یک سقف و نقاشی کودک های سرطانی، حُسن یوسف و در قهوه ای سوخته، کاکتوس و قورباغه و کاغذ دیواری و کارگرها که مشغول کارند.

 

پ.ن: با من پير شو! بهترين بخش ها هنوز در راهند.                     رابرت براونينگ

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ 13:6 توسط نفیسه -ق |


 

کلمه ها را می شود به کسی نسبت داد؟ کسی که درد بعضی کلمه ها را نمی فهمد اصلاً و طعم زندگی با واژه ها برایش طعم یک ادویه خارجی است در رستورانی که از اسم غذاهایش هم سر در نمی آورد.

این روزها کسی راه افتاده تا خودش را به چسب زخم بچسباند. اسم این آدرس را می گذارد پای نظرهایش در وبلاگ های این و آن. کاری که من هیچ وقت نکرده ام. بعد شماها می آیید این جا و می نویسید " ممنون که سر زدی"، " لذت بردم"، " بازهم بیا" و من نمی دانم این جواب ها برای کدام سر زدن و خواندن است.

می دانید کپی کردن یک نوشته، یک آدرس و خود را به چیزی مبهم نسبت دادن سخت نیست وقتی دستتان از دنیای کسی دور باشد. اما مطمئنید این دنیای شخصی ارزش کپی کردن دارد؟

از همه کسانی که شاید به اسم خانه من به آن ها توهین شده معذرت می خواهم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۲ 15:57 توسط نفیسه -ق |


 

آن روزها گذشت، آن روزهاي از اساس سخت، آن روزها كه همه چيز در تعليقي بي پروا دست و پا مي زد، به مو رسيده و هراسناك پيش مي رفت و ته دلمان حفره اي خالي جان مي گرفت.

آن روزها كه خيابان ترس بود، خانه بغض، كافه دعوا، سينما جاي خالي، ستون روزنامه درد، اداره پچپچه، شركت بلاتكليفي، آن روزها كه همه چيز مهياي فرو پاشيدن بود؛ و فرو ريختن از صداي استخوان هاي هر چيز در اطرافمان شنيده مي شد.

آن روزها كه عطسه هر آدمي ريل را به هم مي ريخت. آن روزها كه نه آبي، آبي بود و نه سفيد، درست. آب و گلمان در هم بود و نبوديم.

مطلق دست از سرمان بر نمي داشت، ترديد موريانه اوهاممان شده بود، همين كه مي رسيدي روي نقطه آخر زير پايت زمين دهان باز مي كرد و از عمق جايي سر در مي آوردي، نمي دانستي چرا آن جايي، روزي هزار بار بايد از خودت دفاع مي كردي، مي گفتند بگو، مي گفتي و دستي همه گوش ها را مي گرفت.

زندگي را هزار نفر از هزار سمت مي كشيدند، و زندگي كرخت شده بود، در بهت اتفاق ها بود، در ناباوري مطلق، بادكنكي بي رمق بود، آيينه اي كپك زده، دلهره اي در گلو، وسوسه اي خام... اما راست مي گفت: خدا هيچ وقت دير نمي كند.

آن روزها گذشت، آن روزها شكل عوض كرد. بابا كه بخندد يك گل بهار مي شود روي صورتم. و تو كه مي نويسي: کلماتت را بریز روی صفحه کیبوردت. می خواهم چشمم را سرمه بکشم.

 

پ.ن: بروز آشفتگی در هیچ خانه‌ای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوب‌ها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراکندگی را از کمین‌گاه آزاد کند. خانه‌ی ادریسیها. غزاله علیزاده

 

 

 

                      

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی۱۳۹۱ 9:7 توسط نفیسه -ق |


جاني آشوبناك بايد تا ستاره‌اي رقصان از آن زاده شود. نيچه

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ آبان۱۳۹۱ 12:0 توسط نفیسه -ق |


چرخ فلك

صورت زبر و  آغوش محكم. دست هاي بزرگ و قوي و قامتي كه ايستاده است. صدايي كه لحني گرم دارد، حرف هايي كه آرامش مي دهد، اسمي كه امنيت مي بخشد، كسي كه دلش، صندوق امانات رازهاي ماست. دلش قلكي است كه نبايد شكست، نگاهش آيينه اي است كه نبايد آن را تيره كرد، خنده اش شكلات هاي گنجه اي است كه نبايد گذاشت آب شوند. اين مجموعه تصورات كودكانه ما از پدري ست كه تاب را محكم تر از همه پدرهاي دنيا هل مي دهد، مي تواند يك تنه چرخ و فلك را بچرخاند و در همه شيشه هاي سفت دنيا را باز كند. همه چيزها را مي داند، داناي كل روزهاي كودكي است و انگار از هيچ چيز و هيچ كس بي خبر نيست. براي همين وقتي مي شنيدم كه خدا از همه چيز آگاه است، فكر كردم خدا موجودي مثل يك پدر است.   

اما بزرگ تر كه مي شويم، پدر فقط حريف بي بديل شطرنج و مسابقه طناب كشي نيست. همان كسي است كه مي تواند قرص و محكم به همه مشكلات ما تن دهد، سايه سرش را امان روزهاي سخت كند، دست هايمان را بفشارد و بگويد نترس، يادآوري كند كه كنارت هستم، پشت سر آرزوهايت آفتابي شود و اگر هم آرزويي جا ماند، شانه هاي مردانه اش را براي گريه كردن و رها كردن همه بغض هاي فروخورده ات قرض دهد، كسي كه دست هايش را تا مرز آرامشت باز مي گذارد.  

مي تواني در همه فرم هاي اداري و سؤال و جواب هاي سازماني، نامش را با افتخار بنويسي. خوش خط و مغرورانه نام كسي را ثبت كني كه شايد هنوز حق فرزند او بودن را درست به جا نياورده اي، شايد حالا كه نيست قدرش را مي داني، شايد حالا كه روي تخت افتاده، هل دادن هاي محكم تاب را به خاطر مي آوري و دلت لك مي زند براي روزهايي كه به عمد آرام مي دويد تا تو حس برنده شدن را تجربه كني.

شايد حالا كه فراموشي در ذهنش خانه كرده، يادت بيايد او همان كسي است كه روزي از نظرت كتاب دانستني ها بود و اطلس جغرافيايي و لغت نامه دهخدا. دل توي دلت نبود براي اين كه بزرگ شوي تا مثل او همه چيز را بداني، همه چيز را بلد شوي، همه آدم ها را از زمين بلند كني، مثل او بچه ات را بگذاري روي شانه هات تا حس كند در بلندترين قله دنيا پناه گرفته است.  

بگذريم كه حالا شايد بايد دستش را بگيري تا فقط راه كوتاه حمام تا تخت خوابش را زمين نخورد، بگذريم كه حالا گاهي به كتاب دانستني هايت مي خندي، كتاب اطلس جغرافيايي ات فكر مي كند اينترنت يك كشور است، لغت نامه دهخداي آن روزها كلمه هاي جديد نسل تو را بلد نيست، مي خندي وقتي سؤال هاي از نظر تو آسان مي پرسد، سؤال هايي كه ذهنش را مشغول كرده و خجالت كشيده بپرسد، كسي كه خودش شهامت پرسيدن را به تو ياد داد.

اما هنوز هم هرم نفسش بركت است، هنوز هم اطميناني ته نگاهش پيدا مي كني كه با آفتاب هيچ نگاه ديگري ذوب نمي شود، هنوز هم صداي پايش آرامش مي دهد حتي اگر تق تق عصايي به آن اضافه شده؛ هنوز هم دست هايش چرخ و فلكي را مي چرخاند، به چرخ هاي ويلچرش نگاه كن...

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ خرداد۱۳۹۱ 15:14 توسط نفیسه -ق |


اولين پسري كه از تو خواستگاري مي كند را هرگز فراموش نمي كني. حتي 10 سال بعد، 20 سال بعد مي تواني با همان هيجان، با همه جزييات براي دختر همسايه، همكلاسي و يا دختر فاميل تعريف كني. همه چيز همان قدر زنده در ذهنت هست. حتي حركات دست ها، كلماتي كه به كار برده. لباسي كه پوشيده، جايي كه ايستاده. همان هايي كه حالا ديگر چيزهاي خنده داري هستند، چيزهاي مشمئز كننده اي. اما هستند؛ به همان صراحت. به همان قدرتي كه چيزي را توي تنت ترك انداخت انگار، جنيني بود كه در تنت غلطيد، دلت خواست بروي و تمام عصر را فكر كني. كتابت را ببندي و لباس هاي نو بخري؛ چيزهايي كه لازم مي شود. دلت خواست كه قبول نكني. بي دليل. به مامان بگويي و فكر او را هم مشغول كني. شريك جرم پيدا كني؛ يادآوري خودسرانه اي براي اين كه بفهمند بزرگ شده اي و وقت تصميم هاي خطرناك زندگي ات رسيده است. دلت خواست قبل موقعي كه صدا مي زنند نفيسه شام به پچ پچ هاي مامان بابا گوش كني، حس كني كه صداي اخبار بلند تر مي شود و موقع تلفن جواب دادن هاي تو كم تر!

اولين كسي كه خواست زندگي اش را با تو ادامه دهد، همان كسي كه خواست تا پاي شناسنامه بيايد، همه جا با تو باشد، همان كسي است كه در ناخودآگاه مقايسه آدم هاي بعدي يا مدح مي شود و يا نكوهش، يا مي رود در صدر و يا در قعر. همان كسي است كه اولين بار فكر جدي يك واقعيت را انداخت توي سرت. تو را از حرف هاي خاله زنك ها گرفت و داد دست فكرهاي خاله زنكي خودت. ثابت كرد كه حتي بيرون خانه ها و حلقه فاميل هم كسي دست بردار اين نيست كه بايد ازدواج كني.

روزهايي مي رسد كه دلت مي خواهد اولين آدم را پيدا كني و ببيني چه كاره اين دنياست. ببيني دنيا را روي كدام انگشت مي چرخاند. بپرسي تا فقط به روزهاي دبيرستان برسي، بروي به فكر سال هايي كه ازدواج، يك شوخي دلهره آور بود نه يك قطعيت مضحك كه مدام توي گوشت زمزمه مي شود، فراري اش مي دهي، مي گذاري در اولويت هاي دور زندگي ات اما بقيه دست بردار پنج شنبه هاي مجرد تو نيستند.  

دلت مي خواهد بداني ازدواج كرده يا نه؟ بچه دارد؟ موهاي روي شقيقه اش سفيد شده يا فقط چشم هايش برق جواني آن روزها را ندارد. دلت مي خواهد بداني هنوز هم سوژه هاي مربوط به او مي تواند به بمب خنده دخترهاي مدرسه تبديل شود يا اين كه او هم مثل تو وقتي به شيطنت هاي آن روزها فكر مي كند، خنده اش مي گيرد و دلش تنگ مي شود براي يك پنهان كاري بزرگ. دلش لك مي زند براي دلهره هايي كه پوچ بود و شيرين. دلهره هايي كه از جنس رساندن مطلب به صفحه يا هماهنگ كردن يك نشست خبري نبود. نه ميان كاغذهاي روزنامه مي سوخت و تلف مي شد و نه مثل گل هاي بعد از نشست خبري به فردا نرسيده مي پلاسيد.

آن روزها هم جواني نكرده ام. هر چه بود فقط شيطنت هاي دورادور بود و سركار گذاشتن هاي الكي خوش. خنده بود و سوژه و اذيت. حالا كه فكر مي كنم مي بينم اولين پسري كه از تو خواستگاري مي كند را هرگز فراموش نمي كني چون دختر آن سال ها را خوب به خاطر داري.

اين همه روز گذشته است و تو از نيمكت به پشت ميز رسيده اي. هنوز هم كساني هستند كه دير آمده اند توي زندگي ات و مي خواهند زود بروند! ديگر دم در مدرسه نمي ايستند و دوست داشتنشان را داد نمي زنند تا حرفشان حتي به معاون و مدير برسد، تا تو وير اذيت كردنت بيشتر بالا بگيرد و مدرسه اي حرف دل عاشقش را بفهمند اما تو هم ديگر ... حالا يك چوب خط برداشته اي و ميزان وفاداري آدم ها را مي سنجي، مي خواهي ببيني هر كسي تا كجا دوام مي آورد؟ تا كجا پاي حرفش هست؟ وير اذيت كردنت اين مدلي شده. يكي نيست از خودت بپرسد مقاومت خود تو چقدر است؟ اين همه سال پاي حرفت ايستادي و گفتي نه، ازدواج اهلش را مي خواهد اما حالا... كم آورده اي دختر. يك لنگه پا بودن توي اين كشور آقا بالا سر خسته ات كرده است. زده اي به سيم آخر. از سر و كول همه يكدندگي ها رفته اي بالا و بعد انگار نشسته اي سر جايت. زندگي قطره زهرماري اش را ريخته توي گلوت، حتي اگر شده به زور اين كه گردنت را بگيرد لاي دست هاش و عين مادرها فوت كند توي صورتت. پايين داده اي و حالا حتي ناي عق زدنش را نداري. نصيحت مي كني و مي گويي: آدم زماني به جايي مي رسد و شرايط طوري مي شود كه... و خودت هم مي داني داري مزخرف مي گويي.

اوضاعت طوري است كه حتي همان اولين پسر را هم روده بر مي كند از خنده. يك تنه مي تواني سوژه خنده صد تا مدرسه باشي. داري به خودت مي پيچي. روزهايي كه به قول مامان پسرهاي دور و برت را تار و مار مي كردي و نمي گذاشتي دم پر زندگي ات بيايند، تمام شده. خودت يك پا خاله زنك شده اي. دست كرده اي توي قوطي و برايت حتي ديگر مهم نيست اسم كي بيرون بيايد. يك روز همه آدم هاي دور و برت را آتش مي زني و يك روز مي نشيني عزايشان را مي گيري.

دلت مي خواهد بزني بيرون از اين روزهايي كه انگار هرگز يك دختر مجرد را به خود نديده اند. كه پايان نامه ها نوشته اند در مورد مضرات ازدواج نكردن، سمينارها داده اند و ديگر حوصله دفاعيه مفصل تو را ندارند. آينده دنيا در گروي همين لباس توري است. در گروي صفحه دوم شناسنامه و كپي- پيست راهي كه ديگران رفته اند. اين حرف ها را پسر روبروي مدرسه مي فهمد؟ نه مطمئنم كه نمي فهمد دختر بودن در شهري سنت زده و خانواده اي كه يك روز صبح مدرن اند و فردا صبح سنتي يعني چه.

از خودت و آرزوهايت ارتفاع مي گيري و خواب هاي رنگ و رو رفته ات را مرور مي كني. خواب هايي كه براي زندگي ات ديده بودي. كاش يكي مي زد به پهلوت و مي گفت: پاشو  مدرسه دير مي شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن۱۳۹۰ 16:37 توسط نفیسه -ق |


سه تصوير

اولي: روي آب دراز كشيده ام، سقف را نگاه مي كنم. فقط صداها را مي شنوم. سبك تر از اين نمي شوم. خالي تر از اين كه... چه عرض كنم؟  

صداها محوند. آب دور سرت حلقه مي كند. مي آيد انگار كه خيالت را راحت كند از خودش. چيزي ست كه بايد خودت را بسپاري و بروي. چيزي ست كه حتي عقب گرد لذت بخشي دارد. عين زندگي كه گاهي بايد سپرده شوي و ناگزير بروي. فرقي نمي كند عقب يا جلو.

خودم را به خواب مي زنم. خودم را به آب. آب مي شوي و توي گوشم غر مي زني.

 مي گويند: هر طوري با آب رفتار كني، همان طور جوابت را مي دهد. پا بزن. پا. شايد آب هم براي تو دستي تكان دهد!  

ببخشيد خانم من براي چه اين جا هستم؟ من كه دست و پا زدن را خوب بلدم!   

وسطي: تا صبح ميان ستاره ها فكر كرده ام. وير كوير دارد اين جاده. دارد روايت هاي پيچيده اش را شكل مي دهد؛ معجزه هاي شخصي ام را. هوس مي كنم كه پياده شوم. ماشين همان موقع خراب مي شود!

ببخشيد آقا ماشين دير درست مي شود. مگرنه؟!

آخري: يك بنر در ورودي هتل همه چيز را مي برد اول. بسته پستي و تايپ شده هاي تا خورده، آن همه نشانه... رفته اند كه معجزه بياورند. قطاري كه كوپه هايش چيده شد و بعد گفتند پياده شويد. مادر دلش شكست ميانه راه و تنهايي بدرقه ام كرد. يك شعر ياد مي گيرم توي لابي هتل و هي مزمزه مي كنم زمزمه اش را. اين روايت از همه رواق هاي اين جا پيچيده تر است. آن قدر كه حتي خودم هم نمي توانم خوب تعريفش كنم، يادم مي رود كه اول كدام بود، بعد كدام. اتفاق ها توالي شان را، تقدم و تأخرشان را گذاشته اند توي كفشداري و من پابرهنه دويده ام وسط جمعيت شان. فقط مي دانم كه خيلي بودند. آن قدر تاب خورده كه خودشان هم خودشان را گم كرده اند...

دستي به دست داستان داديد تا اين روايت گم كند خود را

پيچيده باشد در گلوي من تا گريه محكم تر كند خود را

ببخشيد خانم موبايل شما هم خط نمي دهد؟ چطور مي شود رفت به اول اين رواق؟

پ.ن : چسب زخم سه ساله شد با سه تا تصوير سه ماهه. سه ماهي كه سرد بودند و سخت. كه به انگشت هر كدامشان چسب زخم هاي چروكيده اي نشسته اند.

ببخشيد آقا چسب زخم قشنگ داريد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آبان۱۳۹۰ 9:36 توسط نفیسه -ق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا
زخم زبان فقط نزنيدم، فقط همين...
ديگربه اعتماد كه باشم كه دوست هم
پنهان نموده خنجر خود را در آستين
این یک شعر قدیمی است با بار نوستالژیک خودش...شعر همیشه بهترین چسب زخم زندگی ام بوده است.دیوانه شعرم و کارم که نوشتن است و شهرم که اصفهان است و سینما که مربوط به رشته ام است.من برآیندی از همه این چیزهام.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

انجمن مترجمان جوان
جرس
صراط
گویا
پرچم
الف
شهروند امروز
خبرآنلاین
تابناک
جهان نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر ۱۳۹۴

آذر ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آرشيو



پیوندها

چكامه
زيگزاگ هاي ذهني يك خبرنگار
چهارم شخص مفرد
خواب هاي نقره اي
كانون آفرينش شعر
نويسه
علي بابا جادوگر
فارسي باستان
پايگاه ادبي خزه
نشريه پوشه
مرور
ماه مگ
ايران پرديس
وازنا
رندان
نويسش
شمس لنگرودي
پرانتز
روزنه(رضا صالحي پژوه)
روز نوشت(عادل دهدشتي)
سپيداران(احمد شيرزاد)
وب نوشت(ابطحي)
جويبار(حسين شيريان)
قوزك پاي چپ يك زرافه ايده آليست كه در يك عصر پاييزي
آيدين آغداشلو
هوشنگ گلشيري
احمد شاملو
پروانه اي در مشت
درد دل هاي شبانه
ثانيه 86401 يك روز از زندگي
پاگرد
ناقوس
زير خط فقر
اصفهان(احسان مرادي)
محمد تنگستاني
طوفان كوير
حياط خلوت
دل آواز
اتفاقي در گراي چند داستان كوتاه
آبي خدا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin