تبليغاتX
چسب زخم

چسب زخم

 

...

به خودم هی زدم از این جا برو

اما موش خورده شناسنامه من...

 

-طبق رأي اكثريت اون قالب قبلي رد شد. ممنون كه كمك كرديد.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 8:22 توسط نفیسه -ق |


نظر بدهيد...

حالا ديگر اين وبلاگ دارد يك ساله مي شود و حق دارد، لباسش را خودش انتخاب كند. توي اولين پستم در مورد اين كه چرا زودتر از اين ها خانه اي نساختم براي خودم توي اين دنياي مجازي گفته ام.(رجوع شود به آرشيو- آبان 87-سرچراغي)  

اين روزها نمي دانم چرا هي از همه مي پرسم: پارسال اين موقع ها چه جوري بود، برايت؟  

براي من كه خوب بود، مثل هميشه خوب و بد بود، همان so-so كه انگار معادلش درفارسي چيزي جز همين خوب و بد نمي تواند، باشد.

به هرحال اين لباس هم مي تواند برود توي كمد و هرگز ديگر بيرون نيايد.

نظر بدهيد، درمورد اين روپوش جديد... شايد يك جور نظر سنجي باشد، اين پست.  

ولي واقعيت اين است كه دراين دنياي مجازي هم انگار هيچ چيز برايم سرسري نيست. ببخشيد ها، ولي برخلاف خيلي ها... مي خواهم بگويم دلم مي گيرد اگر فرم و محتواي حرف هايم توي چسب زخم به هم نخورد. اگر اين قالب براي حرف هاي اين جا كه معمولاً از يك جنس است، بزرگ است و گل و گشاد، يا اين كه رنگش، رنگ اين حرف ها نيست يا چه مي دانم، قبلي بيشتر به دل مي نشيند، بگوييد بروم ناز دخترك بالاي اين صفحه را كه دلخور شده كمي ازعوض كردنش بكشم تا بيايد دوباره، با آن موهاي مشكي و چشم هاي زل، دوباره بيايد بالاي سر چسب زخم و آدم هايش.   

فقط زود بگوييد تا وقت ناز كشيدن نگذشته و دوباره خر كردنش، مقدور است...

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 19:35 توسط نفیسه -ق |


 

دریا زده...

دريا حاجت مي دهد؛ حالا ديگر اين را عميقاً باور كرده ام.  

يك ماه پيش وقتي يكي از همكارهاي سابق براي كاري زنگ زد و گفت كه لب درياست، اين را به او گفتم اما هنوز خيلي مطمئن نبودم قدر امروز. آن وقت به شوخي به او گفتم كه از دريا بخواهد من را هم بطلبد و من حالا  چند روزي ست كه از شمال آمده ام...

يكبار ديگر هم اين اتفاق افتاد، از كسي كه آن جا بود خواسته بودم و دريا حرفم را زمين نينداخته بود.

وقتي لب دريايي هر موج كه مي زند، آدم ها توي سرت هم مي خورند، آن هايي كه ماه ها و بلكه سال هاست خبري نداري ازحال و احوالشان در يك حركت ناخودآگاه احضار مي شوند توي ذهنت، بي آن كه تو از آن ها سراغي گرفته باشي. انگار كه دريا معجزه مي كند براي بيرون كشيدن آدم ها از زيرآوار فراموشي، انگار كه موج هايش تر و تازه مي كند خاطرات را؛ كدام آدم است كه بتواند ادعا كند لب دريا بوده اما ياد كسي كه دوستش دارد و يا داشته نيفتاده، نخنديده يا بغض چشم هايش را نگرفته است؟

لب دريا مي تواني ببخشي آدم ها را. من اين بار هم اين كار را كردم. اما بعضي ها هستند كه بخشيدنشان در توان دريا هم نيست. دريا هم از پسش بر نمي آيد.  

دريا مثل يك ذره ماسه من را تكان داده هميشه، زير و رو كرده، گاهي موجش سيلي سفتي شده است توي صورتم تا به خودم بيايم، گاهي حتي زيرپايم را خالي كرده با يك موج، تا بفهمم كي ام و كجا...

اين روزها خوب بود برايم كه بروم جايي كه ته ندارد پيش چشمم و حقير نيست. جايي كه اجازه داشته باشم داد بزنم و باد بتواند لاي روسري ام باشد، لاي دامنم و موهام. جايي كه بشود گوشي را خاموش كرد، بشود پشت شيشه توي جاده اش محكم نفس كشيد و نه سرسري...

دريا بايد بطلبد تو را...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 17:52 توسط نفیسه -ق |


مهاجرت، بغض است...

سال اول دبيرستان بودم كه نگار دنيا آمد. اولين برادر زاده. آن هم برادري كه هميشه برايم با داداش هاي ديگر فرق داشت؛ آن شبي كه از حافظ فال گرفتند و حافظ اسمش را گذاشت نگار، يادم است خوب.

نگار توي سال هاي شر و شوري من بزرگ شد؛ حاصل عشق دبيرستان ادب بود و بهشت آيين، عشقي كه همه پاي سفره عقد دو تا 19 ساله فكر مي كردند، مي ميرد يك روز، دوام نمي آورد.

اين همه سال كنارما بودند، اول همسايه ديوار به ديوار، بعد طوري كه مامان از راه پله و بالكن با نگار حرف مي زد؛ نفس به نفس ما بودند اين همه سال.

روزهاي سختي هم بود، نه كه نباشد؛ چند بار زير صفر فتن و دوباره به اوج رسيدن فقط براي رسول-باباي نگار- كارآساني بود؛ طعم تلخي آن روز صبح زود كه رسول از پله ها پايين آمد و گفت مغازه اش را آتش زده اند توي آمادگاه، هنوز توي دهنم است. همه زندگي يك جوان 26 ساله را كه باباي يك دختر 4 ساله بود را آتش كشيده بودند، شب دور دوم انتخابات دوره قبل. يا آن دفعه كه صميمي ترين دوستش توي همان سال ها، تمام سرمايه اش را بالا كشيد و رفت، مامان گريه كرد، زنش-نرگس- داشت ديوانه مي شد، من نمي توانستم كاري كنم، اما رسول هيچ فرقي نكرده بود، هنوز صبح ها زود مي رفت با آن كلاه روسي و آخرين مدل شلوار جيني كه از تركيه آورده بود، مامان راست مي گفت كه اگر هر كدام از داداش ها جاي او بودند، يا خودكشي مي كردند يا آيينه دق مي شدند و بقيه را مي كشتند.   

اعتقاد ندارم اما طالع بيني ها مي گويند، مرد فروردين بلند پرواز و پر دل و جرأت است، هزار بار اگر بشكند، صداي آخش را كسي نمي شنود، عاشق سفر است ...و رسول يك فرورديني بود.  

با داداش هاي ديگر فرق داشت، از جمله اين كه عاشق شده بود و روي عشقش مانده بود، شعر مي نوشت- آن روزها البته-اعتقاداتش مال خودش بود و به معناي واقعي زندگي مي كرد، حتي وقتي زندگي بوي گندش را توي دماغت مي زد، حرفت را نه فقط مي شنيد كه مي فهميد، دنيا ديده بود، به قول خودش دين نداشت اما ايمان داشت! نماز نمي خواند اما اگر مي مرد دروغ نمي گفت.

نگار و نرگس و رسول دو ماه است كه رفته اند، هيچ وقت از ما دور نبوده اند اين قدر. دو سه روز يك بار زنگ مي زنند، نگار گريه مي كند و رسول گوشي را مي گيرد، آن جا رفته مدرسه و دارد فرانسه ياد مي گيرد، وقتي الفبا را يادش مي دادم و با آن زبان بچگانه تكرار مي كرد، يادم مي آيد. همه مي گفتند شبيه من است؛ ظاهر و باطن.

نمي دانم توي كدام وبلاگ خواندم كه مهاجرت حتي در دنياي مجازي هم سخت است. راست مي گفت. مهاجرت سخت است هميشه و همه جا. 

بدجوري دلم تنگ شده است، هرچيزي نشانه آن هاست، شايد اگر اين روزها رسول بود، تنها كسي بود كه مي گفتم، آن چيزي را كه نشد حتي براي مامان گفت. مهاجرت يك بغض است، يك بغض كه توي گلويت چادر مي زند و كنار نمي رود. مثل بغض اين روزهاي مامان سر ميز وقتي غذاي مورد علاقه رسول را مي خوريم، يا وقتي عكس نگار را توي گوشي اش مي بيند، يا پيرهني كه نرگس خريده بود را مي پوشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 10:54 توسط نفیسه -ق |


براي امير و شيما ...

وقتي از درمي آيي با لباس نسكافه اي بلند، ستون ستون آدم است كه دورت حلقه مي زند، كه كل مي زنند و دست و من آن عقب تر ها ايستاده ام.   

شيما زندگي مثل رينگ بوكس، دوئل، شطرنج و حتي يك مار و پله ساده يك چيز دو نفره است اما هيچ كدام از اين ها نيست. حواست هست كه اين آدم هايي كه آن روز توي دكلته هاي رنگي شاد، دورت حلقه زده اند هر كدام مي روند پي زندگي شان، حواست هست كه تنها و تنها دو تا اسم بالاي اين پست است كه اين زندگي را مي سازد؟  

حواست هست كه اين آدم ها با كت و شلوارهاي صدها هزار توماني شان و با دكلته هاي رنگي شاد،  هر كدام مي توانند، سايه شوند روي زندگي ات؟  

وقتي از در مي آيي با لباس نسكافه اي بلند، ستون ستون آدم است كه دورت حلقه مي كند، نگذار اين حلقه ها زنجير شود به دست و پاي زندگي ات، آدم ها با همه دلسوزي شان يك روز خطرناك مي شوند براي يك رابطه و توكافي است كه حواست نباشد كمي...

ستون ستون كنار بزن اين آدم ها را، بگذار فقط...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 16:13 توسط نفیسه -ق |


يك نكته زبان شناسانه

هميشه پسوند خانگي يعني خوب. وقتي پشت يك كلمه خانگي مي آيد، يعني آن چيز، لذت بخش و اصيل و دوست داشتني است.  

نان خانگي، حيوان خانگي، سينماي خانگي، مرباي خانگي...

اما هر قاعده اي استثناء دارد. استثناي اين قاعده هم، اينترنت خانگي است. پسوند خانگي اينجا يعني اه.  

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 12:30 توسط نفیسه -ق |


 قله های توی گلوم...

دلم مي خواهد 88 را دو تكه كنم آن قدر كه هر هشتش بپرد يك سمت. از بس كه گند مي بارد از سر و روي اين دو تا قله كه نشسته اند كنارهم، مثل باقي مانده يك رشته كوه، انگار قرار است فتح بي همه چيزي ام باشند. انگار قرار است از بالايش پرت شوم ته دره، بروم جايي كه هشت تكه شوم. حس مي كنم من بين اين دو تا هشت گير كرده ام و دو تا كوه دارند فشارم مي دهند. اين سال هشت تكه هشت خط...

خرداد 88 را يادم نمي رود هرگز كه بوي تند خون مي داد، ايران يادش نمي رود، مرداد زننده اش را با آن همه اتفاق و شهريور را كه از بس درد دل هاي بزرگ داشت، درد دل هاي بزرگ ديگران پيش اش حقير بود وحالا هم كه ادامه دارد بد بياري هاش. 88 سال رفتن خيلي چيز ها بود برايم، سال كنده شدن هاي با درد، سال خود را بستن به تخت بي عاري و هي نعره زدن براي بيرون دادن يك اعتياد شايد. 88 سال بي اعتمادي بود و سرخوردگي، بي رمقي، سال بنيان همه دار و ندارت را آتش زدن. سال ناباوري ها.

مهم نيست كه از خودتان بپرسيد چرا هر از گاهي به جايي سر مي زنيد كه هميشه صاحبش مصيبت نامه مي خواند، مهم نيست. وير نوشتن دارم اين روزها از بدترين چيزهايي كه نمي شود نوشت.

زمان قاضي دل گنده اي است و وقتي همه روز بايد انتطار قضاوتش را بكشي و از دست تو كه نه از دست هيچ كس، هيچ چيز بر نمي آيد، دنيا مي شود كابوس زننده اي كه حتي وقتي بيدارمي شوي نمي پرد از سرت. حس مي كنم، همه دنيا در جبهه مقابل من اند. يك سر دنيا را من دارم و سر ديگرش را همه. ديروزمي گفتم كاش مي شد خدا براي آدم ها شهادت مي داد و يك نفر جواب داد، شهادت نمي دهد اما اسبابش را فراهم مي كند... خدا كند.

جاهاي بدي رفته ام اين روزها، حرف هاي خوبي نشنيده ام... بيشتر از هميشه فهميده ام كه متأسفانه اين گفته ماكسيم گورگي صحت دارد كه دنيا پر از پستي و آدم هاي پست است.

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 13:57 توسط نفیسه -ق |


 

پیشنهاد بی شرمانه

بهبهانی در پایان دفاعیاتش به عنوان وزیر راه خطاب به نمایندگان مجلس گفت: «من دست‌ تک‌تک شما را می‌بوسم».
این کار ایشان بد است و به شکلی پیشنهاد بی‌شرمانه به حساب می‌آید، همه نمایندگان مجلس که از آقایان نیستند! برای یک رأی اعتماد که آدم از این کار‌ها نمی‌کند. 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 11:58 توسط نفیسه -ق |


زاد روز  

پريروزها بود تولدم. سرجمع آدم هايي كه تبريك مي گويند، هر سال كمتر مي شود. شمردم اين بار شش نفرشدند. دو نفرشان هم مادرم و خواهرم بودند. پيام تبريكي نداشتم. هي چشمم به گوشي ام بود تا بالاخره دو نفر زنگ زدند و يكي پيام داد. بعد يك سري به دفترچه تلفن گوشي ام زدم، واي كه چقدر زياد بود اسم هاي رديف شده اش. 

مثل احمدي نژاد هي حلقه اطرافم دارد زنجيره هايش را از دست مي دهد. يك سال پيرتر شده ام و پيري هميشه با تنهايي مترادف بوده است؛.پس طبيعي است كه امسال تنها تر از سال قبل باشم.

من حالا ربع قرن سابقه دارم مثل تبليغ هاي تلويزيوني.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388 10:42 توسط نفیسه -ق |


 

روز مـاه رمـضان زلـف ميفـشان كه فقيـه

بخورد روزه خود رابه خيالش كه شب است  

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 12:37 توسط نفیسه -ق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا
زخم زبان فقط نزنيدم، فقط همين...
ديگربه اعتماد كه باشم كه دوست هم
پنهان نموده خنجر خود را در آستين
این یک شعر قدیمی است با بار نوستالژیک خودش...شعر همیشه بهترین چسب زخم زندگی ام بوده است.دیوانه شعرم و کارم که نوشتن است و شهرم که اصفهان است و سینما که مربوط به رشته ام است.من برآیندی از همه این چیزهام.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

نامه نگاری ها
newyorker
گاردین
دیکشنری آنلاین
حافظ مستانه
فارسی سره
حزب سوسياليست ايران
آمار لحظه به لحظه جهان
مترجم گوگل
iran news
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



پیوندها

آوند
درخت نشين
چكامه
هي تو...هيس
زيگزاگ هاي ذهني يك خبرنگار
گفت و گو هاي ناگهان
هادينامه
چهارم شخص مفرد
خواب هاي نقره اي
ادبيات
كانون آفرينش شعر
PIC8
گرافيست جوان
طهورا خانوم
تاريكخونه
نويسه
دختردست فروش مترو
ترانه
مجال
xacix
علي بابا جادوگر
فارسي باستان
پايگاه ادبي خزه
نشريه پوشه
مرور
ماه مگ
ايران پرديس
وازنا
رندان
نويسش
شمس لنگرودي
كهن ديار( عليرضا روحاني)
ستاره مشرقي
فريد صلواتي
پرانتز
شهروند امروز
روزنه(رضا صالحي پژوه)
روز نوشت(عادل دهدشتي)
سپيداران(احمد شيرزاد)
وب نوشت(ابطحي)
توهم هاي يك كاغذ A4
جويبار(حسين شيريان)
قوزك پاي چپ يك زرافه ايده آليست كه در يك عصر پاييزي
آيدين آغداشلو
هوشنگ گلشيري
احمد شاملو
پروانه اي در مشت
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin