بهار تر...کم تر بهار...
نوروز امسال خوب فرق هايي دارد. فرق هاي خوب و بد. كساني هستند كه نبوده اند و كساني نيستند كه بوده اند. يك طعم تلخ ته دهانم هست كه با هيچ چيزي پاك نمي شود. عجالتاً بهار دارد مي آيد و هيچ كس هم نمي تواند جلوي آمدنش را بگيرد. روز شمار من روي در اتاق كارم مي گويد كه دو روز ديگر مانده. عين ابله ها روز شماري آمدنش را كرده ام و مي دانم وقتي بيايد محل سگ هم نمي گذارد به من.
از نوروز ايراني فقط حال و هواي شلوغي قبلش را دوست دارم و لحظه سال تحويلش را. امسال عيد، ايران خيلي عزادار است، 89 سال عزاي ملي است. من اگر بودم اين عنوان را براي امسال انتخاب مي كردم.
اين روزها دل آدم بيشتر مي گيرد، روزهاي آخر سال، كش دار و مسخره است. درست مثل صفحه هاي آخر دفتر مشق هايمان كه دلمان مي خواست زودتمام شود. اما وقتي هم تمام مي شد هيچ اتفاقي نمي افتاد خب! اصولاً بهار بيايد كه چه؟ اگر قرار باشد دنيا همان باشد و آدم هايش همان ها.
امروز هفت سينم را از اتاق كارم جمع مي كنم كه بروم رد زندگي ام. دلم از خيلي چيزهاي اين جا گرفته. نمي دانم باشم سال ديگر يا نه. خدا مي داند... اين خيابان، خيابان كابوس هاي من است و اين پنجره عذابي كه حتي دلم نمي آيد يك روز پرده اش را كنار نزنم و نبينمش.
من تنها آدم مانده كنار هفت سين خانواده ام و اين مسؤوليت سختي است. گاهي مي شود كه دلقك بازي هايم مامان و بابا را مي خنداند و گاهي هم نه، كارساز نيست. با اين همه فكر مي كنم حالا بزرگ ترين كار زندگي ام بايد كنارشان ماندن باشد. دعا كنيد كه 28 تير 89 نشود روزي كه من هم بشوم يكي از دردهايشان.
با همه اين ها نوروزتان خوش...
مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا