به تلافی یک 14 گانه
1)
ما کیلومترها رفتیم تا جایی را ببینیم که زمانی مال ایران بوده است؛ جایی که مردم شیشه اتوبوس های ایرانی را می شکنند و به ایرانی فحش می دهند.
تمام راه، قطار روی شانه های مامان بود؛ بعد ریلش را جا به جا کرد و نشست روی سینه من. بی خوابی جای نفر خالی توی کوپه ما را پر کرده بود. قطار همه چی داشت و خدا را شکر دکتر هم.
پنجره چیزهای زیادی را نشان می داد. تونل که نبود بیرون پر از سبز بود و آبی و زرد. تونل که پیش می آمد روز تمام می شد تا دوباره ثانیه ای بعد شروع شود.
2)
از آب گذشته بودیم.
شب، توی کشتی شروع شد و تمام. بیرون هوا سرد بود و عرشه تاریک. حال مامان توی کشتی آرام تر شد. خواب آمد روی عرشه.کمی خوابیدم. چند روز می شد که شب نداشتم! پلک هایم را دادم دست سکانش.
3)
هموطن توی غربت یعنی پیچ سر گردنه. این را خوب یاد گرفتیم دیگر. کمی انگلیسی به کمک مان آمد. مسیر نُه ساعته اتوبوسِ آخر دیگر زیادی زور داشت. رسول گفته بود در رو به دریا مسیرمان است تا هتل. دریا را گرفتیم و رسیدیم تا هتلی که موقت بود. دوش آب گرم بغضی بود که از سرم گذشت. صبح با صدای دریا بیدار شدیم. صدایمان می کرد. راهی اش شدیم. نزدیک اولین مغازه کباب ترکی، کسی زده بود سر شانه بابا و بابا بهتش زده بود از لهجه ایرانی پشت سرش. رسول بود که آمد توی لابی هتل؛ تنها چیزی که توانست من را از پای اینترنت و مامان را از روی صندلی خستگی اش بلند کند. آبشارِ گریه بود که از چشم همه... مامان راست می گفت که شبیه رسولم. گریه در من درونی شده است دیگر. دو سال و نیم تعریف کردنی داشتیم اما برای حرف های تلخ همیشه وقت هست.
4)
رفتیم که برویم تا اتاق های رو به دریامان. همان جا که نگار پا به بلوغش گذاشته بود و رسیده بود تا نیمه بیشترش. لابی هتل جدید، بغض بیشتری داشت. من را هم به اشک آورد. نرگس و نگار از پله ها آمدند پایین و افتادند توی آغوش های خیس مان. خودشان پیش از ما رفته بودند سمت دریا و اشک. آغوش دریا پر است از بغض. دریا بلند گریه می کند، خودش است و خودش، بالای سرش آسمان است و بس. دریا موجود خوشبختی است. نه وقتی پیش می رود کسی برایش کف می زند و نه وقتی عقب می نشیند روی سرش سرزنشی هست. دریا، دریاست. شکل کلمه اش هم همین را می گوید.
5)
روزهای خوبی بودند. صبح صبحانه های دور هم، رسولی هم داشت و نرگسی و نگاری و حتی بیشتر از قبل؛ بچه ای که اضافه شده بود. شب های خنده و حرف. حرف هایمان تمامی نداشت. دریا خوب می شنید تمامش را. همه چیز را نمی شد گفت. خودمان را زده بودیم به خوش بودن. رقص و ساز و رنگ و نور و زندگی که توی چشم همه برق می زد. هتل برای خودش شهر کوچکی بود. مهاجرت به این شهر کوچک سهمی از خاطره های چند تایی مان شد. به لطفش با نگار سر پاستیل هایی که با خودم برده بودم تخته بازی کردم، این یکی از آرزوهایم بود. نزدیک ترین خوب می داند. رقص مخصوص آن روزها را کردیم، عکس گرفتیم و دویدیم. خرید کردیم و بستنی خوردیم. روزهای خوبی بودند.
6)
تمام مدت نتوانستم چیزی بگویم. منی که چمدان چمدان حرف آورده بودم برایت. فقط تو گفتی و من میان صدای آوازها شنیدمت. گاهی حتی تکان لب هایت را نمی دیدم. فقط خیره شده بودم در چشم هات. فقط به این فکر می کردم که چه روزها و شب هایی بود که به این چشم ها و شانه ها و حرف ها احتیاج داشتم. روزهایی که اگر بودی شاید اوضاعم این نبود. شاید تنها کسی بودی که می شد برایش گفت و تحقیر نشد.
خوبی اش این بود که کسی حرف هایمان را نمی فهمید. سفره دلم آماده بود که وسط هتلی پنج ستاره و میان آدم هایی زبان نفهم پهن شود اما نشد. باز هم نگذاشتم که درد دل کند کمی.
شب سنگینی بود. سنگین تر از قهوه های دستگاه. بعد از انتظار چند ساله برای گریه کردن روی شانه هات و گفتن های بی دریغ فقط شنیدم. چیزهایی را گفتی که خودم به همه گفته بودم. نصیحت هایی که هیچ کس از من قبول نکرده بود. خواسته هایی که به التماس رسیده بود اما هرچقدر آوازه خوان هتل حرف های تو را شنید، آن جا در آن خانه هم کسی حرف های من را شنیده بود! گفتی که باشم. به خدا بوده ام، تمام این مدت و با همه زندگی ام. خواستی که از خودم کوتاه بیایم، به خدا غیر این نکردم اما نتوانستم که بگویم برایت. بغض امان نداد. به خودم که آمدم دیدم روی تخت اتاق افتاده ام و فرصت حرف زدن با تو ابری شده است روی دریا. بالکن اگر نبود آن شب چه می شد بر من و نگار اگر خوابش سنگین نبود و دریا اگر فریادم را تحمل نمی کرد؟
چیزی که تو دیدی همانی نبود که وقتی رفتی. چیزی که تو دیدی فقط یک لحظه بود از این همه. لحظه هایی که من زندگی شان کرده ام. چیزهایی هست که نمی دانی. نخواستم بدانی. بماند در من بهتر است. نخواه که بدانی. چیزی نیست. چیز مهمی نیست. این جواب من برای خیلی ها آشناست.
7)
اتاق 148 شادی کوچکی بود. خوشبختی موقت بزرگی داشت.
نمی دانم دریا برادری دارد یا نه اما می دانم که به خواهری هایم خوب حسودی کرده است.
8)
وقتش بود که به خودمان برگردیم. تلخی آن صبح زود، شام آخر و بغض هایی که باز لانه می کرد تأیید این همه بود. یادم می افتاد حسین سبزیان را در کلوزآپ کیارستمی. می گفت شب که می شد برمی گشتم به خودم و باز همان زندگی شروع می شد و نقش من تمام شده بود.
نگار از رختخواب بلند نشد. همان جا گریه کرد و خداحافظی. نرگس پایین پله ها و ما تا فرودگاه. دلم نمی آمد کلید اتاق را بگذارم توی سوئیچ و بروم. دلم نمی آمد آن شادی کوچک را بسپارم دست تمیز کار هتل. دلم نیامد که بروم اما... دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام.
9)
کسی در اتوبوس دلش برایم سوخت. کسی در فرودگاه و ترمینال و کسی در کافه سر راه.
سیب دسته ای نداشت که من بشکنم، کسی چایی تعارف نکرده بود که من بگیرم، عمو آن جا نبود، روبروش صندلی سفید بود نه در یخچال... این وسط فقط این واقعیت داشت که چمدان ها سنگین بودند و این که من اصفهان را دوست دارم.
10)
بسته های صورتی قرص را با خودم برمی گردانم؛ خشاب های خالی ام را.
11)
شکلات ها غنایمی هستند که باید تقسیم شوند. شادی غنیمت است.
12)
خانه می رود توی پوسته خودش. کار کردن در خون من است. دلم برای روزهای شلوغ لک زده بود. از کسی خبری ندارم. کسی هم از من. موبایلم دل سوخته شده است از آب دریا.
13)
اردیبهشت را خیلی دوست دارم. سی و سه پل را بهانه گرفته ام. جالب بود آن جا کسی از من پرسیده بود از متروی اصفهان چه خبر؟!
14)
سوغاتی ام چند تا شعر است. دوستشان دارم. وای که اگر بالکن نبود و شعر...
مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا