فرار مرغي

دست هايم خوابشان مي آيد. اين روزها زياد خوابشان مي گيرد اما هنوز هم مي توانم يك تاب را هل دهم، آن قدر تند كه خودم جيغ بزنم كه برود تا بچگي هايم و بعد وقتي مي آيد پايين، جاي يك عدد خواهر زاده، من باشم با موهاي بافته و دامني كه موج مي خورد توي باد.

سارا مي ترسد از تندي تاب، چشم هايش را مي بندد اما من آن روزها چشم هايم را مي دوختم به هوا و دست هايم را رها مي كردم از زنجير. نصف لذت تاب خوردن، افتادنش بود.

دست هايم اگر خواب نبودند، جاي اين آقاي بد اخلاق چرخ و فلك را مي گرداندم. زمان ما بيشتر مي خنديد و كمتر مي گرفت. 500 تومان، چند دور از آن روزهاي ما بود؟ زمان ما سيگار نمي كشيد و موبايل نداشت. آن روزها انگار بيشتر مي چرخيد و تمام نمي شد.

دست هايم اگر خواب نبود، بيشتر دست تكان مي دادم براي سارا كه بيشتر بخندد. از خودم خنده ام مي گيرد. ديروز صبح از بدترين صبح هايم بود و انگار صبح كه نه، عصر اولين جمعه اي بود كه دايي مرد، كه مامان بزرگ رفت، عين عصري كه... عصر اما به خودم آمد و ديدم ميان سرسره ها دارم سر مي روم از بچگي و سرگيجه ام را داده ام دست اين تاب. اين بهترين راه فرار بود. نشستم روي تاب و چشم برداشتم از هيزي اين مردك و آن يكي و چند تا آن طرف تر.

به خودم كه آمدم ديدم نصف بچه هاي پارك را تابانده ام و وقت پايين آمدن از سرسره برايشان دست زده ام. اگر مي فهميدند نه به خاطر آن ها كه براي خودم اين كارها را كرده ام، شاهد اولين خيانت زندگي شان بودند.

سرم را مي كنم توي گوش ركوردر كه نپرسي، كه حرف نزنم.

پياده رو را دور مي زنم كه نبينم، كه نبيني.

ايميل هايم را باز نكرده مي گذارم كه نشنوم.

دارم فرار مي كنم. فرار مرغي. ديده اي؟