هييييييس!
مادربزرگ سال هاي آخر زمين گير شدنش چيزي نمي گفت. دست راستش كار نمي كرد خوب، مثل اين روزهاي من. پاهايش سنگين شده بود، مثل حسي كه گاهي اين روزها دارم، اما مي توانست حرف بزند. خوب هم مي توانست، همان طور كه خوب قرآن مي خواند. فقط چيزي نمي گفت.
حرف نمي زد چون نمي خواست با ما حرف بزند، سكوت كرده بود و اين سكوت، يك اعتراض خاموش بود كه صدايش بدجوري توي سر همه مي پيچيد. يك اعتراض خاموش چند ساله.
اين روزها خوب مي فهمم چرا حرف نمي زد و گله اي نمي كرد. چشم هاش را مي انداخت توي چشم هات و فقط مي شنيد.
توي آينه به خودم خيره مي شوم و بعد سريع مقنعه ام را سر مي كنم تا زده باشم بيرون. خيلي كم مي نويسم، كمتر از هميشه. حتي مي ترسم فال بگيرم از حافظ، نمي خواهم من را به من يادآوري كند، آن حافظ نو هنوز توي حافظه كيف مانده و نرفته است بين قفسه تا نكند يك وقت وسوسه ام كرده باشد. گاهي وصله پاره خاطره ها ديگر آن پارچه توري نيست كه مي آيد و مي افتد روي دهنت تا نتواني حرف بزني، مي شود عين يك لحاف سنگين توي يك شب گرم تابستاني.
پ.ن:
-قرص هايي دارم كه قرار است كمك كنند تا دستم خوب شود، اما بازكردن خودشان معضلي ست براي اين دست خسته.
-هيچ فكر نمي كردم بين اين همه كار بشود يك پست نوشت براي اين وبلاگ!
- مثل دستان مادر از وايتكس/ روزهايي كه سخت جان كندند/ پشت بوق كشنده كارتكس
مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا